یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



 

یادم باشد امروز باز به تو سلام کنم
سلام
می شناسی ؟
چندین بار است در
پس این کوچه ها سلامت کرده ام
می شناسی ؟
همان رهگذر تنها
همان که روزی با روی باز به او سلام کردی
نمی دانم چرا دگر سلامم را جواب نمی دهی ؟
ولی من باز هر صبح بعد از یک جدال سخت
به رویت لبخند می زنم
و به تو می گویم

سلام

چه حس سختی است
که من برایت غریبم
چه حس تلخی است که سلامم دگر هیچ معنایی ندارد
نمی دانم شب چه از من ربود ؟
تو را ؟
شاید مرا را از خودم ربود
و تو می روی من می خندم
شاید روزی با تمام آرزوهایم
بمیرم
و تو بر سر مزارم گل بیاوری
گریه کنی
سلام
مرا می شناسی ؟

همان که به امید جواب سلامت چندین بار در خم کوچه منتظرت ماند
می شناسی ؟
همان که شب ها به امید صبح و شاید به امید تو اشک ریخت

همان که خواب خوشش هیچ شبی بی اشک معنا نداشت

مرا می شناسی؟

همان که با امید حضور تو وجودش کمرنگ شد
و با یاد تو مُرد

و شاید در آرزوی تو مُرد
آری... می دانم که نمی شناسی

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟