یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



ما عاشقان ایرانی هستیم

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم

و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم

تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد

دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم

و یا یک تابلوی ساده.....

که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز

و این نقاشی دنیای تنهایی

بماند یادگارخستگی هایم

و می دانم که هر چشمی نخواهد دید


¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟