یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



تقدیم به اونایی که رسم عاشقی رو بلد نیستن

 


 

بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ....

همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند ، قلبم به عنوان

بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن .....

کاش با آن بازی میکردی تا ابد ، اما هیچگاه از آن خسته نمی شدی

و آن را دور نمی انداختی .....

کاش قلبم را می سوزاندی ، اما هیچگاه آخر سر ، آب سرد

بر روی آن نمی ریختی!

رسم عاشقی این نیست ... رسم عاشقی دلشکستن نیست!

تو با قلب من بازی کردی و بعد آن را شکستی ، با بی محبتی هایت

آن را سوزاندی و اینک نیز آن را به من بازگرداندنی!

تو خودت بگو این رسم عاشقیست؟

اگر این رسم عاشقیست پس لعنت به عشق !

با چه اطمینان و آرامشی قلبم را به تو هدیه کردم ، فکر میکردم که قلب

تو بهترین و امن ترین جایی است که میتوانم در آن اسیر شوم و تا ابد بمانم....

اما مدتی گذشت که احساس کردم هوای قلبت سرد سرد شده

است و دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد ! هر چه در قلبت سوختم تا با

گرمای سوختنم در آنجا بمانم بی فایده بود ، قلب تو آنقدر سرد بود

که دیگر جای ماندن در آن نبود....

این رسمش نبود ! تو با من ، احساس من ، قلب شکسته من بازی کردی!

همه آن را شکستند و رفتند ، اما دوباره بازی عشق را با تو

آغاز کردم ، انتظار اینکه دوباره قلبم شکسته شود نداشتم!

قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک،

چند آرزوی بر باد رفته سهم من از ، با تو بودن بود.....


¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟