یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



در مسیر سبز چشمهای تو راه میروم
گویی که در هوای عاشقی سیر میکنم.خود را به انتهای چشمهای تو میرسانم .دوباره به ابتدای چشمهایت بر می گردم
و دوباره تکرار می شود
روزهای سرد تنهایی
که در هجوم بادهای عشق میوزد
چقدر سخت است که در خاطرات سیر می کنم گویی که هرگز از تمامی خاطره ها دوری نجسته ام
آه نازنینم
چگونه میشنوی صدای فریادم را درون سینه ای پر از تنهایی
چگونه باور میکنی قلبی را که در نبود تو از تپش افتاده است
چگونه مینگری نفسهای آخرینم را که در نبود تو به خش خش افتاده است.
گویی که اصلا گوش فرا نمیدهی و باور نمیکنی که در نبود تو قامت تنهایی هایم همچون گلیست که در فضای چشمهای تو پرواز میکند
نازنین .
هنگامی که تو در غروب عشق سیر میکنی .مرا در انتهای شبی بی پایان ببین
که تنها کلیدش به دستان توست
آه
چگونه بنویسم از خاطرات سرد با تو بودن .زمانی که دستانم میلرزد .
نمیتوانم از سختی روزگار بنویسم .فقط در توان دارم که برای تو بنویسم

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟