یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



عشق...عشق...عشق...
چه واژه ی غریبی ....
سرد...بی معنا...خاک خورده...
چه به سرش امد؟ کسی می داند؟
ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...
حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...
چه باید کرد...سرنوشتش این بود...
این که در ویرانی ها گم گردد...
این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...
این که او هم تنها باشد...تنهای تنها...
سرنوشت است...کاری نمی شود کرد...
ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق...
روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟