یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرادر خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی مرگ ، نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم ، به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتم چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با غم رها کردند

همه خود ، درد من بودند گمان کردند که همدردند

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟