یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



اتاقی کوچک و تاریک

پشت کرده به آفتاب

پنجره ای رو به کوچه ای تنگ و دراز

نگاهی به انتهای کوچه ، نگاهی تلخ

گونه هایی پر ز اشک

پنجره ای شسته شده به قطرات باران

یادی از دقایق قبل:

رفت و نگاهش به خم انتهای کوچه بود

سایه اش از من دور می گشت پیشگام تر از خودش؛

تمایلی به ماندن نداشت

از خم کوچه که گذشت

آسمان غرید و گریست

ردپایش از کوچه پاک گشت

ولی در دلم ، فکرم , زندگی ام ماند

شب شد و چراغی شعله نیافروخت!

اتاق کوچک و تاریک بود

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟