یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



من از نگاه خسته ی پیران دردمند
من از فروغ دیده ی طفلان بی گناه
من از نیاز ریزش دیوار های شهر
من از جواب پرسش خاموش هر نگاه
من از سحر که تیغ کشد بر درنگ شب
من از شفق که رسم کند صحنه ی نبرد
من از غریو شیهه ی اسبان بی سوار
من از غبار خفته در اغوش راه ها
من از پرنده ،
ابر ،
شکوفه ،
درخت ،
سیل ،
از هر چه زندگیست
حتی من از تلاش همین یاس پیرمان
که امسال هم بهار به فرقش شکوفه ریخت
احساس شرم می کنم و
رنج می برم .

 

با تشکر از Darya_secret

 

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟