یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



 


تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم
که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من، مگو دیگر ، مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه و خندههایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را، مرا بشکن،مرابشکن!
کنون کز من بجا، مشت پری در آشیان مانده و آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان را این بال و پرها را رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت ، شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد! جهان تاریک می شد کهکشان می مرد!
درون سینهام دل ناله می زد بازکن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزم
به او با اشک وخون گویم مرو، من بی تو می میرم
ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه عریان پائیزم دگر از غصه لبریزم
و اینک دلا خو کن به تنهائی، که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!!!

 

باتشکر از آیلا (avazkhamoosh)

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟