یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



سادگی مرا ببخش که خویـــــــش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش که دلخـــــــوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام


به من نخنــــــد و گریـــــه کن چرا که جز نیـــاز تو

هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتـــــاهی خواب ، خواب مرا سایـــــه شدی

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام


گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود

ولی من این سکوت را به قصـــــــه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

از ابتدا دســــــت تو را در این قمـــــار خوانده ام


گناه از تو بود و من نیازمند بخششم

چرا که من در ابتــــــدا تو را ز خـــــود نرانده ام

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟