یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
در روز وصال تو به قربان تو کردم

خون بود شرابی که ز مینای تو خوردم
غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

آهی ست کز آتشکده ی سینه برآمد
هر شمع که روشن به شبستان تو کردم

اشکی ست که ابر مژه بر دامن من ریخت
هر گوهر غلتان که به دامان تو کردم

دل با همه آشفتگی از عهده برآمد
هر عهد که با زلف پریشان تو کردم

در حلقه ی مرغان چمن ولوله انداخت
هر ناله که در صحن گلستان تو کردم

یعقوب نکرد از غم نادیدن یوسف
این گریه که دور از لب خندان تو کردم

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟