یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



من صدا میزنم :
آی!
باز کن پنجره را ،باز آمده ام
من پس از رفتنها،رفتنها
با چه شور و شتابی
در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده ام
داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم،میرفتم تنها تنها
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو بر میگردم
دست من خالی نیست
کاروان های محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت
باز بر خواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا میزنم :
آی
باز کن پنجره را!
پنجره را می بندی!

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟