یک عاشق ایرانی

در کلبه تنهایی دلم عشق را فریاد میزنم



 

 

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد!

گفت: عشق آسودگیست، خیال است...! خیالی خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشق های زودگذر، عشق های سادهء اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای!

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی...!!

گفتم: عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی!

گفتم: عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خویشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن است!

گفتم: عشق درد است! دیر است و سخت است!

گفتم: عشق زیستن است از نوعی دیگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!

گفتم: عشق راز است، راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد، مگر به مرگ...!!!

 

¸¸.•*´•.() و نظر قشنگت؟